وبلاگ - نقدی خودمانی بر "فروشنده"
قبل از هر چیز دوستانی که فیلم رو هنوز ندیدن، ادامه ی پست و کامنت ها رو نخونن چرا که داستان به کلی لو می ره و در مورد این فیلم، لو رفتن داستان یعنی از دست دادن لذتی بسیار بزرگ!!
+ یکی از موضوع ها فرعی داستان قضیه ی تجاوز است؛ می گم فرعی چون ما تاثیراتشو رو روی شخصیت ها می بینیم، نه اینکه دلایلش ریشه یابی بشه. تجاوز از هر نوع، حتی تجاوز به حریم خصوصی فرد- مثلا بدون اجازه عکس های کسی رو دیدن یا پیام های کسی رو خوندن- غیرقابل قبول و کاملا اشتباهه. اما تو این مطلب قرار نیست راجع تاثیرات تخریب کننده ی تجاوز روی افراد صحبت کنیم؛ حداقل نه مستقیم. این از این.
+ داستان های فرهادی همه چند لایه اند. شاید به همین خاطر باید برای بار دوم این فیلم رو می دیدم و بعد در موردش می نوشتم. آدم ها، موقعیت ها همه چندین بُعد دارن که نمیشه تو یه نگاه پیداشون کرد.
عماد و رعنا یک زوج جوون هستن که به نظر می یاد در کنار هم خوشحالن و زندگی خوبی دارن. در ابتدای فیلم، عماد با بچه های کلاس بگو بخند داره، چیزی رو به دل نمی گیره و در یه کلوم زندگی خودشو می کنه. اما با اتفاق تلخی که برای همسرش می افته، عمادِ آخر فیلم رو به هیچ وجه نمیشه با اول فیلم مقایسه کرد.
عماد آخر فیلم خسته اس. داغون و سرگردانه. درست مثل همه ی ما. نکته ی مهم در مورد شخصیت های فرهادی و به خصوص در این فیلم، این هست که مای مخاطب نمی تونیم به صورت صد در صد و مطمئن انگشتمون رو به سمت آدم هاش بگیریم و بگیم :"تو کاملا گناه کاری". و این دقیقا چیزی هست که آدم رو تکون می ده.
+ نمی خوام وارد بحث سمبل ها و نشانه های فیلم بشم که زیاد هم هستن. اینکه فیلم با فرو ریختن خانه شروع می شه و یا اینکه درست در بالای تخت عماد و رعنا شکاف بزرگی باز شده و هزاران چیز دیگه. اینا رو می ذاریم به عهده ی حرفه ای ها! اما همین ها باعث می شه فیلم رو بهتر متوجه بشیم. داستان های فرهادی همیشه پُر هستند از این نشانه ها که به نظر من شبیه پیش گویی هستن. انگار خود کارگردان و نویسنده از همون اول دارن به ما می فهمونن که این شادی ها رو این خیال راحت بودن ها رو جدی نگیرید. نفس عمیق نکشید؛ نفستونو حبس کنید چون قراره سورپرایز بشید.
+ و سورپرایز هم می شیم. شدیدا هم می شیم، وقتی که می فهمیم پیرمرد بی نام و نشان هست که متجاوزگر بوده. البته که نمی دونیم دقیقا چه کار کرده. طبق گفته ی رعنا، مرد بی حرمتی ش رو تا فرو کردن انگشتانش در موهای سر رعنا جلو برده. شاید همین ندانستن هاست که باعث می شه نتونیم به درستی تصور درستی از وقایع و شخصیت ها داشته باشیم. باز هم می رسیم به "قضاوت". حالا این ماییم که داریم با داشتن یک سری اطلاعات دست و پا شکسته ی قربانی داستان، شخصیت ها رو قضاوت می کنیم. لحظه ای، هر چقدر هم کوتاه، دلمون برای پیرمرد می به رحم می یاد، لحظه ای جگرمون برای چشمان قرمز و خسته ی عماد می سوزه. اوه، این چشمان قرمز عماد. در موردش بعدا بیشتر می گم.
برای خیلی ها سوال پیش اومده بود که چطور می شه پیرمردی که انقدر بی حال و نواست بتونه سریع از مهلکه فرار کنه. به نظرم این سوال تا حدودی درسته اما وقتی پیرمرد و عماد تو خونه شون هستن و کمی با هم درگیر می شن، پیرمرد خیلی سریع و با قدرت ری اکشن نشون می ده و حتی صورت عماد رو زخمی می کنه. از طرفی به نظرم می یاد که وقتی آدم بترسه و هول برش داره، یک جور قدرت پنهان به کمکش می یاد و از همیشه سریعتر و پر جنب و جوش تر می شه.
همسایه ها هم گفتن که دیر از خونه هاشون اومدن بیرون چونکه فکر می کردن رعنا داره با عماد دعوا می کنه. شاید حتی فکر کردن کسی که "گرومپ گرومپ" از پله ها پایین رفته، عماد بوده که داشته قهر می کرده. به نظرم با در نظر گرفتن این نکات می شه قضیه را بیشتر و بهتر قبول کرد.
+ و اما صحنه های آخر. سکانس نفس گیر داخل ساختمان. جایزه ندادن به بازیگر نقش پیرمرد یکی از بی انصاف ترین کاری بود که جشنواره ها انجام دادن؛ نگاه این پیرمرد، زیر لب حرف زدن هاش. حتی اون "ببخشید"ی که آخر فیلم می گه، فقط ما،عماد و رعنا می دونیم که پشت این کلمه ی ساده، سال ها پشیمونی نشسته. کی می تونه منکر این قضیه بشه که وقتی پیرمرد تو اتاق حبس شده بوده، حتی یه لحظه به این هوس بازی هاش فکر نکرده؟ پیرمردی که از اتاق می یاد بیرون با اونی که با عماد درگیر شد، یک دنیا فرق داره. دیگه از خودش دفاع نمی کنه، فقط می خواد یه ذره آبرویی که خودش برای خودش قائله رو نگه داره.
و اون سیلی. وقتی برای اولین بار در سینما و اولین روز اکران فیلم، صدای اون سیلی توی سینما پیچید، من و دوستم هر دو از جا پریدیم. انگار اون سیلی باید وجدان همه ی ما ها رو بیدار می کرد. همه ی اونایی که داشتن شروع می کردن تا برای پیرمرد دل بسوزونن و اندکی از دست عماد عصبانی بشن. انگار بهمون یادآوری کرد که این پیرمرد، هر چقدر هم پیرمرد باز هم حق نداشته به چنین کاری دست بزنه. در اون سیلی تمام دو هفته خودخوری و تحمل حرف مردمِ عماد جمع شده. اون سیلی انقدر قدرت داشت که باعث شد پیرمرد نتونه دیگه نفس بکشه.
و بعد از این سیلی، وقتی دلمون خنک شده، داریم تو ذهنمون به عماد می گیم "باریکلا، دلمون خنک شد" پیرمرد از اتاق می ره بیرون و دیگه نمی تونه بار سنگین پشیمونی و گناه رو دوش بکشه، نقش زمین می شه و حالا ماییم و یه خانواده ی از همه جا بی خبر و نگران و باز دوباره برمیگردیم به نگران شدن برای پیرمرد. تمام این ها قدرت بالای فرهادی رو نشون می ده. اینکه ما به هیچ وجه نمی تونیم برای کسی حکم صادر کنیم. منظورم قاتل های زنجیره و دیوانه های قاتل نیست. منظورم خود ماهاییم. من و شما. آدم های معمولی. آدم هایی که کاری به کاری کسی نداریم اما همه مون پر از راز هستیم. این قضیه تو این فیلم بیشتر از همیشه خودش رو نشون میده.
و آخر سر می رسیم به عماد و شهاب عزیز.
به نظرم، بازیگر وقتی به اوج قدرت خودش می رسه که بتونه با چشم هاش، با نگاهش هزاران درد بی صدا رو به مخاطب بفهمونه. عماد ِ شهاب دقیقا همینطوره. در ابتدای فیلم، در بدو حادثه، عماد خودش رو کنترل می کنه، می خواد زندگی ش رو به حالت قبل برگردونه. اما مردم، همسایه ها و حتی خود رعنا نمی گذارن. همه انگار اون رو مسئول می دن. شاید اون هم تقصیر داشته باشه اما مهم اینه که بعد از رخ دادن حادثه، حالا عماده که باید ری اکشن نشون بده. چون مرد خانواده است. چون مهم ترین وظیفه اش یعنی حمایت از زن و زندگی ش رو نتونسته انجام بده.
همین حرف و حدیث ها کم کم در دست های عماد جمع می شن و زیر چشم هاش، توی نگاهش جا خوش می کنن. عماد آخر فیلم، پر از غصه است. پر از سرگردانی ئه. می دونه که کار درستی داره انجام می ده اما نمی دونه چطور باید این رو ثابت کنه. می دونه که زندگیش دیگه به حالت قبلی بر نمی گرده اما نمی تونه دست رو دست بگذاره. دلیل منفجر شدنش هر چی باشه، حفظ آبرو، تسکین درد، غیرت، هر چی که باشه، می خواد بیشتر از هر چیز خودش رو آزاد کنه. می خواد بگه، "می خواستین من کاری کنم، اینهاش! اینم نتیجه اش".
شهاب و نگاه هاش، چشمان همیشه خونش واقعا یه سطح دیگه ای از بازیش رو به رخ می کشه. تا به حال نشده که از بازیگر ایرانی در فیلمی بترسم. یعنی از لحن عصبانیش وحشت کنم. اما وقتی شهاب تو این فیلم به پیرمرد نگاه می کرد و می گفت کفشتو در آر، واقعا ازش می ترسیدم. شاید این همون چیزی بوده که فرهادی هم به دنبالش بوده. شاید از شهاب خواسته که عماد در نهایت تبدیل بشه به آدمی ترسناک. هر چیزی که دلیلش بوده باشه، یه لایه ی دیگه به این شخصیت اضافه کرده و به جد می تونم بگم که کسی در ایران نمی تونست این نقش رو به این روونی و خوبی در بیاره.
+ حالا می رسیم به این بحث که آیا این فیلم از "درباره الی" بهتر است یا نه؟ به نظر من نیست. "الی" یک ویژگی خاصی داشت، توییست های زیادی داشت، هر لحظه یه داستان جدید بوجود می آمد که هم ما و هم شخصیت ها رو متعجب می کرد. در "فروشنده" عملا به جز مورد آخر، توییست دیگه ای تو داستان نیست؛ شاید فرهادی می خواد به سمتی بره که روان شناسی شخصیت ها رو پررنگ تر کنه تو کارهاش. اما در هر صورت "درباره الی" برای من هنوز بالاتره. (شاید هم به این خاطره که 1000 بار تا حالا دیدمش!)
آیا این فیلم از "جدایی نادر از سیمین" بهتره؟ به نظر من هست. شاید چون توییست این فیلم بیشتر آدم رو شوکه می کنه تا توی "جدایی". یا شاید هم چون شهاب اینجا نقش اوله ! J))
+ نظر شما چیه؟ آیا شما هم با چیزهایی که من کلا گفتم موافقید؟ از بین "درباره الی" ، "جدایی نادر از سیمین" و "فروشنده"، شما کدوم رو بیشتر می پسندین؟
+ جا داره تشکر کنیم از یکی از مهم ترین و تاثیرگذار ترین شخصیت های فیلم، که واقعا لحظات شیرینی رو برای ما رقم زد که البته بعدش، فرهادی با خنجر زد در قلب ما و شخصیت ها! ممنون آقای فرهادی!!

+ به نظر شما "فروشنده" اسکار رو می بره؟! از نظر من می بره، هم به خاطر مسائلی که پیش اومده و هم اینکه رقیب اصلی فیلم "Elle" نامزد نشده! باید دید!
+ خوشحال می شم شما هم نظرتونو در کامنت ها بگین!